نمی دونم چرا این قدر از بلاگم بدم اومده . چون خوشگله الان یه سری بهش زدم .
۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه
...........
چقدر بده آدم با گذشته اش زندگی کنه . اون هم گذشته ای که هر چقدر اطرافش را بگردی نتونی چیزی توش پیدا کنی . گذشته ای که توش هیچی نبوده جزء خاطره . فقط همین پدیده بی رحم . من الان گرفتار اینم .
۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه
VERS POUR ÊTRE CALOMINIÉ
VERS POUR ÊTRE CALOMINIÉ
Paul Verlaine
Ce soir je m’étais penche sur ton sommeil.
Tout ton corps dormait chaste sur l’humble lit,
Et j’ai vu, comme un qui s’applique et qui lit,
Ah ! j’ai vu que tout est vain sous le soleil !
Qu’on vive, ô quelle délicate merveille,
Tant notre appareil est une fleur qui plie !
Ô pensée aboutissant à la folie !
Va, pauvre, dors ! moi, l’effroi pour toi m’éveille.
Ah ! misère de t’aimer, mon frêle amoure
Qui vas respirant comme on expire un jour !
Ô regard fermé que la mort fera tel !
Ô bouche qui ris en songe sur ma bouche,
En attendant l’autre rire plus farouche !
Vite, éveille-toi. Dis, l’âme est immortelle ?
۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه
چاهی همیشه در ذهنم
- عماد داری چی کار می کنی ؟
- مامان هیچی . دراز کشیدم .
- اگه کاری نداری بیا برو یه همشهری بخر .
- باشه یه ربع دیگه میرم .
- تموم میشه !
- نه بزار ، می رم دیگه .
- داری چی کار می کنی ؟
- ای بابا ، هیچی ، عکس های قدیمی رو می بینم . رفته بودیم ساری ! الان کارم تموم شه می رم روزنامه می خرم . یه دیقه بزار .
- باشه فقط تموم نشه دیگه .
چقدر دوست دارم الان ، آن روز بود . چهارده پانزده سال پیش ، خوب به یاد دارم ، زمینی گمشده در یکی از پیچ های اطراف ساری . کاش الان آ نجا بودم . کنارآن چاه عمیق باریک . گودالی بالای تپه بین درختچه های وحشی . چاهی بی هیچ حفاظ و نشانی . هنوزم خوب به یاد دارم . گوداله خیلی بالاتر از امامزاده بود . امامزاده ای که برای اولین بار زمینش را با کفش های گلیم آشنا کردم . جاییکه صدایم برای اولین بار راز آلودگیش را از میان برد . مقبره ای عجیب و بی نهایت تمیز با بوی نم کشیده موکت های سبز رنگ و دیوار های گچی سفید . اولین بار که تنهایی به داخلش قدم گذاشتم از این بوی نم کشیده و پارچه های سبزرنگ بی هیچ نشانی از آدم ها مات و مبهوت شدم. همه چیز این جای قدیمی، تازه بود اما مطمئن بودم مدت هاست کسی این جا را ندیده است . با اینکه زمانی را آنجا ماندم و تمام اتاق هایش را وارسی کردم اما باز هم سکوت رعب انگیزی داشت.سفیدی دیوارش وسوسه ام کرد . پریدم ویک لگد به دیوارش زدم . زیاد به این کار اهمیتی ندادم وازدر پشتی خارج شدم و از خاکریز کناریش رفتم بالا ، آنقدر رفتم تا به سطحی صاف پوشیده از چمن رسیدم که انتهایش یک گودال بود . هنوزم به یاد دارم که چقدر از دیدن این چیز ها گیج و گنگ شدم . کنار این چاه سیاه انگاری دیگر از چیزی خبری نبود . خوشحال بودم می توانستم تا هر وقت که دلم بخواهد بشینم این کنار و به نجوای زمین گوش کنم . به سرو صداهایی بر آمده از عمق خاک ، صدای خود زمین با تمام سربزیریش. می توانستم به سنگ های اطراف چنگ بزنم . نرمی خاک را در میان انگشتانم حس کنم . چقدر خوب بود . دعوای من و احمد ، با آن طرفداری یک جانبه امیر از احمد ، دیگر این بالا معنایی نداشت . آنجا دیگر پایین شهری و بالا شهری احمد مطرح نبود . همه را از یاد برده بودم . فقط به صدای سنگریزه هایی که از اطراف به داخل چاه پرتاب می کردم ، گوش می دادم . فقط می خواستم به عمقش پی ببرم .
- عماد دیره ! برو . رفتنی از اینجا هم یه شیر بگیر .
- باشه الان می رم.
- همین الان برو.
- باشه .
- الااااان
اما الان ، با تمام وجود دلم می خواهد ، این زمان را پشت سر می گذاشتم و آنجا بودن . جایی جدا از خیابان ، جایی کنار همه جا. جایی نه بالا نه پایین شهر . جایی که می شد ساعت ها بی ناراحتی کنارش بود. آن موقع ترس کودکانه اجازه نداد جلوتر بروم . یادم می آید که جلوتر یک چمنزار مرطوب شمالی بود که دور تر ها تماما از درخت پوشیده می شد . چند دفعه وسوسه شدم اما می ترسیدم که خیلی از بقیه دور بشم. فکر کودکانه با موجودات خیالیش هم تصمیم گیری را برایم سختر می کرد .اما اگر الان بود . بی اعتنا به همه چیز ، می رفتم . می دویدم تواین چمنزار بی انتها ی رویاییم و فریاد می زدم که فقط همین جاست که من دنیای زیر آسمان را دوست دارم . فقط همین جا .
تو راه برگشت . بقیه را دیم . مامان و زن عمو فرح و عمه ها جلو در معبد ذهنی من بودند .آرام از کنارشان رد شدم . عمه می گفت : « تو همه جا گلی بود .». وقتی این را شنیدم ، سرعتم را زیاد کردم و از سرازیری تپه آمدم پایین . به بقیه ، چیزی نگفتم ، مستقیم رفتم و نشستم تو ماشین . تا زمانی که از آنجا رفتیم تو ماشین بودم .
.......
- کاری نداری ، من دارم میرم .
- برگشتنی هم از انباری برنج بیار .
- دیر میام
- مگه روزنامه فروشی کجاست ؟
- می دونم اما میرم یکم بچرخم .
- چرا ؟
- حوصله ندارم.
- باشه دیر نکنی ها !
- تا ناهار میام .
- کاری نداری ؟
- نه
- خداحافظ.











