شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

متنافر


خیلی ناراحت بودم . خیلی هم ناراحتی کشیدم اما واقعا چی کار می تونستم بکنم ؟ خودش اینطوری می خواد ، خودش دیگه نمی خواد . اگر قبلنا بود می تونستم تقصیر را گردن خودم بندازم . اما الان ، یا حداقال این دفعه ، نه ... واقعا نه . هر جوری فکر می کنم نه ، این دفعه تقصیر من نیست . این دور شدن از من نیست . میره ، خودش داره میره . منم کاری از دستم بر نمی یاد . هیچ اشتیاقی نمونده . همه اش سکوته . سکوت . سکوت تو کافه و سکوت تو اتوبوس . هر چه قدر طولش بدم . هر چه قدر از جملات کلیشه ای و روزنامه واری استفاده کنم . باز هم همینه و همین . بدهکاری من انگاری تمومی نداره . همش باید ادامه بدم . اما این دفعه حتی با وجود بارون ، کاری نشد که بکنم . کاری هم نشد که دلم بهش خوش بشه که ، آره ، عماد اینقدر که خودتو خوردی و نابود کردی همش زدی توسرت ، ما می فهمیم . یکی هست که تو حداقل فکر می کردی درکت می کنه .اما همه جا سکوت بود. سرما شو تا مغز استخوانم حس کنم . سرمای بی روح و اجباری بودن روابط مزخرفو . انگاری فقط تلاشی برای وانمودی یک گذشته با تجدید تولد آن با دیدار های چند ساعته ماهی یکبار، بود . هیچی نمی فهمم ، هیچی را هم نمی توانم بفهمم . خلاصه هر روز می گذره و بیشتر نمی فهمم . با این وضعیت چطور میشه دیگه ادامه داد ؟

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

بوسه من و ایفیژنی قربانی


بوسه گم شده زنی در جنگل در هنگام

کشتن باد شرقی برای ایفژنی قربانی .

و ساحل افتاده کنار مایو های خیس

فریاد آواهای پنهانی زیر خزه ها

وجدان بیدار جدید عصر صدا

و آغوش باز شکاری

به آتش کشیدن عصر افتخار

با دیالکتیک بی خود فکر ما

شایدم ریالکتیک

بی ریا لکتیک و ناراحتی خستگی همه این جملات

تف های سربالا و شاش سر پایینی

با پتوی چهار راه بی ریخت سبز و زرد خوابگاهی

................................

دیگه هیچی . یا شایدم هیچی دیگر .

با همه اینها تو خوابگاه کنار بخاری بودم . بوسه گم شدن زنی در جنگل ، یا گم شدن بوسه در جنگل ، چه فرقی نمی کنه ، چه فرقی می کنه ، واقعا فرق بین این دو ، در نشانی ، در کلمات بی نشان ، و یا هر چیزی ، در چیست . باید رفت دنبالش . باید هر دو را نجات داد هم بوسه را هم نا امیدی را . همیشه فکر می کردم نمی توتنم ولی الان می فهمم که اصلا نیازی به توان نداردد ، نباید بهش اهمیت داد . به هیچ کدام هم احتیاجی ندارم . از اولی بیزارم و از دومی سیراب . اولی هیچ گاه به کمکم نشتافت ، هیچ وقت نخواست برای لحظه ای به ایستد و گوش کند . دومی هم یکبار ولم نکرد . چه عقد همسری بود که با او بستم ؟ چرا به بستر آوردمش ؟ چرا با خودم این کار را کردم ؟ چی شد که فکر کردم خوبه و داشتنش خوبه ؟

نمی دانم ، اما هر چی بود شد ، هر چیزی هم که می خواست باشدم شد . همه چیز امد و رفت ، باد ها وزیدند و موج ها بر روی هم سوار شدن ، با ز هم نتوانستم برای لحظه ای بفهمم ، حتی برای لحظه ، در معنای واقعی لحظه ، بفهمم چرا دشنه ها از پشت به سویم هجوم می آورند . و چرا هدف تازیانه ام ؟ تازیانه الاهی یا غیر الاهی . هر دو یک درد دارند . دردی ماندگار بر جان .اولی مهم نیست ، دومی هم مهم نیست ولی باید بروم دنبال خدا . اگر پیداش کنم تازیانه می زنمش و گوشه انبار ولش می کنم . شاید بخواد عقد آسمانی من را ، که در بهشت، بالای ابرها بسته شد را فسخ کند . بعد از همه این حرف ها به این می رسم :

چرا می نویسم ؟

واقعا چرا این چرندیات و مزخرفات قبلی را نوشتم ؟

چرا به این انبار بی خوده افتاده کنار نت آشغال اضافه می کنم ؟

این سوالی که بیشتر از هر چیز دیگری از خودم دارم . اما چه کنم . می آید . از درون دل و یا از یک نقطه بی خود ، حتی شاید هم از دهان می آید نمی توانم کاریش کنم . باید بنویسمش ولی خوبیش این است که مخاطب ندارم . بی مخاطبی . هیچ کس دلش برام نسوزه تنهایی را درک می کنم . برای همین تنهایی است که خدا را و نا امیدی و از انباری نجات می دم . نا امیدی بیاد سراغ خودم . تنها امیدم این است که نمی خواهم نویسنده بشوم . به این امید دارم . حتی برای ژست جلوی دختر ها هم نمی خواهم بنویسم . برای دل خوشی مامانم هم نمی نویسم . می نویسم تا برای خودم باشم و تنها . می نویسم تا تنها باشم . تنهای تنها تنها .

سه بار تنها.

دوبار تنها.

یکبارتنها .

.

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

تهوع

به یاد مادرت افتادم

به یادآن فرشته سیاه پوش

باچشمانی بر افروخته از غضب و حیا

از پشت آن توده قیر آلود

تو صف نان لواش .

نمی دانم چرا از سینه بند استفاده نمی کند !

پدرت را به یاد می آورم

با آن سبیل های چخماقی

وپیژامه راه راه توسی

با آن قدرت پدر سالارانه پوشالی .

نوار بهداشتی ات را از او بخواه

همیشه این آرزو را داشت .

دلم برای برادرت می سوزد

صبحی نه چندآن دور

در راه دستشویی به کمینش خواهم نشست

تا دو عضوء آزار دهنده اش را

از او جدا کنم

تا شاید صبحانه را

با خیالی راحتر بخورد

و شب ها آرامتر بخوابد .

خواهرت را بیشتر از همه به یاد دارم

همیشه ، شب ها وقتی در بسترم

با انگشت های کشیده و لاغرش

دایره هایی نامرئی به دور سینه های رنگ پریده اش می کشید

و خود ارضایی من را می پایید ،

به او می خندیدم

نگران نباش

عمو، دایی ، خاله و عمه ات

و همه آشغال های فامیلت را

به یاد دارم.

با استفراغم یاد همه شان را رنگین می کنم .

عزیزم ، اینها بود اعترافات من در رختخواب

در لحظات کسل کننده گم شدن در تنهایی

اینها خاطرات فراموش شده ام

در دریای بی رحمی چشمان تو بود

خسته ام ، ولم کن برم پی کار خودم .

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹



می خوام شعر بگم
به کسی هم ربطی ندارد
شر من جدا از کس است
منم بی کسم
بی کس تو جنگل ، کلاهت پس معرکه است
کلاه من روبه آسمانه
فقط دوبالم را می خوام
به کسی هم ربطی ندارد
شاید دلت می خواد بیام از ته گلو داد بزنم
تو راهرو باد گلویم را رها کنم
رها بشم با بالهایم.
من بال می خوام.
بال های کبابی .

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

فقط دو بال می خواهم



آن یکی عمادِ

عمادی با یک دنیا دوست

دوستانی با قلب های آجری

در این توحید خانه ی سنگی


نه این عمادِ

عمادی با یک دنیا ، بی دوست

فقط بال های جدیدی می خواهد

بال هایی تعمید یافته

تا ابرهای خیال را بگشاید

تا در آسمان فریاد زند

تا رها شود


اما من عمادم

این را خوب می دانم

یکه وتنها

نشسته در گوشه ی کاشانی

فقط دو بال می خواهم

بال هایی برای رهایی .

بال هایی برای دویدن

در امتداد پژواک خیابان ها ،

بال هایی برای فرار

از تعقیب سایه کوچه.

بال هایی برای فرار از اینجا.

فقط برای فرار از اینجا




جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

روز اول سال دوم



تو خوابگاه حموم رفتن یه نوع تفریحه . اما برای من که تقریبا از هیچ نوع تفریحی آگاهی ندارم کلا خیلی فرق نمی کنه فقط برای نجات از گرمای اصفهان خوبه . تو حموم دوبار شیرو می چرخونم اما هیچ اتفاقی نمی افته دو دور دیگه که بهش اضافه می کنم متوجه لرزش عجیب دوش می شم .یکم خودم عقب می کشم ، که یه دفعه نزنه یه بلایی سرم بیاد ، بعد از لحظاتی چند ، با یه منت عجیبی یه جرعه باریک جاری میشه . یکم تو گوشه صبر می کنم تا آبش گرم شه ، اما تغییری نمی کنه منم حوصله ندارم دل به دریا می زنم و می رم زیر آب . البته آخرش که داشتم می اومدم بیرون آب یکم گرم شده بود . چاره چیه چون قبلنا فکر می کردم خوابگاهم خیلی خوبه شاید این اتفاقات می افته ، آشپزخونه سوسک می زاره ، فرش یه قسمتش می سوزه ، پرده اتاق سقوط می کنه ، یخچال میشه محل نگهداری چند تا نخود ، مهدی هم یه دفعه می زاره میره .

الان تو واحد هفت نفریم قبلا هشت نفر بودیم اما مهدی با ظهور مجتبی به یکباره همه کاسه کوزه هارو می شکنه می زاره میره تا منو محسن شاید با هم ، هم اتاقی بشیم . حتی به عینک زمین افتاده منم نگاه نمی کنه تا بفهمه براش رو زمین پهن کرده بودم تا شاید بر گرده و متوجه بشه تو این یکسال تنها رفیقم بود که ازش نا امید نبودم . الان تو اتاق سه نفریم . اتاق بغلی چهار نفرند . به غیر از اتاق خودمون ، هیچ راهی برای تحمل اتاق بغلی وجود نداره قبلنا یه امیدی بود ، فقط نصفشون نماز می خوندند اما الان همشون .

انقدر بدبیاری میارم که می خوام کلمشو عوض کنم شاید هم باید خودم یار خوبی براش باشم . تو دانشگاه که طرح با احمدی برداشتم . بچه ها می گن بدبخت شدی کونت پارست . حجت هتله . منم که ترم پیش با حجت داشتم این ترم دل به دریا زدم . راضیه هم گذاشت رفت یه زنگ هم نزد زنگ منم رو جواب نداد . سینا هم که مهندسه جواب همه رو دیگه نمی ده بیشتر دنبال هم شان های خودش می گرده . چه اهمیتی داره کلا کی رو میشه تحمل کرد . از بین رفیق هام یکی که هر هفته عاشق میشه و هر ماه می خواد ازدواج کنه ، یکی هم که می زاره میره این یه سالم میزاره زیر پاش یکم هم رو زمین می کشه تا مطمئن باشه هیچ دلیلی برای هیچ چیز لعنتی نمونده . بازم دست سارا ، کنتس کلاس ، درد نکنه که برام یه نامه نوشت تا بدم خانم آتش بند . البته آتوسا و الاهه بحثشون جداست . انقدر با معرفتن که برام یکم عجیبه . براشون دعا می کنم که یه شوهر خوب نصیبشون بشه . این دعا در ظاهر برای دخترا یه نوع توهینه اما در دل نمی دونم . اوایل متوجه نمی شدم چون هر بار که ازش استفاده می کردم بهم می گفتن بی تربیت . یعنی کسی که فاقد هر گونه آموزش برای یاد گیری قوانین و اخلاقیات قدیمی مزخرفه که از اجدادمون بما به ارث رسیده . یعنی اون چیزی که حجت می گه سنت . بعد از هر دفعه گفتنش هم کلی کیف می کنه . بچه ها هم به تقلید یا به هر دلیل دیگه ای کیف می کنند . اصلا نمی دونم اینها چرا همه چیزو تو گذشته جستجو می کنند . همیشه براشون به عصر طلایی در قبل بوده که الان از دست رفته و شاید هم هیچ وقت نشه بهش دست یافت . یه چیز تو مایه های سلطنت کورونوس و آوگوستوس و شاید هم دوران امپراطوری جیمو . وقتی تو کلاس به کس شر های یکی از بچه ها گوش می دادم که برای این معماری مزخرف ، که هم تو هنر بدترینه و هم تو علم ضعیف ترینه ، ماجرا سازی می کردو از یه عصر آرمانی با یه خورشید تابان درآسمون اون صحبت می کرد ، انقدر عصبانی شدم که دلم می خواست چند تا فش خواهر مادر همچین آبدار بهش بدم ، تا از شدت شرمش بلند بشه با ادا افاده کیفشو بندازه روی دوششو از کلاس بره بیرون . البته حتما دم در می مکث می کرد یا حتی قبل از رفتن از آتلیه می گفت واقعا که ؟ . بعدش هم بره بچسبه به رفیق علی جاوید که بیرون آتلیه با قیافه ای شبیه بچه درسخون های مفیدی داشت فضای صفویه ای یه خونه از اون دوران را با بردن یه بچه به گوشه کنارش اثبات می کرد . کلی برای منم جای تعجب داشت . عجب بر هانی ! .

چاره چیه دنیا همینه دیگه . می تونم از بعضی از مزخرفاتش طفره برم ، یه سری از هنجار های دست و پاگیرو رو هم بشکنم اما بقیه اش چی ؟ بدبختی خودم کمه باید ناراحتی پیمان را هم تحمل کنم .

اول صبحی که رفتم دانشگاه با اینکه هیچ امیدی نداشتم ولی یکم خوشحال شدم . حامد موحدیان ریش پروفسوری گذاشته بود که آمیختگیش با موهای تنک و کمش قیافه ای مهندس تریپانه بهش می داد . تو خود دانشکده هم باید مسیری خطرناکی از حراستی ها و پوستر های دفاع مقدس و حاج آقا با صفا را طی کنم تا به بچه برسم . مریم که از اول تا آخر حتی تو آتلیه هم عینک افتابیشو در نیاورد . سوسن هم یه پیرهن گل من گلی کرده بود تنش . فکر کنم میراثی از گذشتگان از خطه ساحل خیز شمال بود . اما بعدا فهمیدم مده و نباید می گفتم این چیه؟ . مریمم چشماشو لیزر کرده بود برای همین عینک آفتابی می زد . زهرا عرفانی هم لبخندی بر لب داشت که شاید سالی دوبار تجسم پیدا می کرد . مهدی هم به سفره بزرگی که با کلی پول خرج کردن به دست آورده بود ، می نازید . البته حامدم کلا خیلی از دیدن این سفره که باعث می شد همه برای لحظاتی چند حتی برای روشن کردن یه سیگار هم که شده جلوش وایستند به خودش خیلی افتخار می کرد . منم بهشون افتخار می کنم که منو از همون اول نامید کرده بودن .

دیگه از کی بگم ؟

خانم آتش بند هم حالش خوبه ، خانم دقوقی هم حالش بده . امین پور هم که رئیس شده . سینا هم که جواب نمی ده . محسن تا دو هفته نمی یاد . نوشین هم که نوشینه ؟ پیمان تو دلبرو تر شده . سارا بهتر ده . مهسا آروم تر و ناشناخته تر . ممد رضا مو هاشو بلند کرده . دوقلو های کلاس ما هم تغییری در خودشون ایجاد نکردن تا مطمئن باشند نظر بچه ها در موردشون هیچ تغییری نمی کنه . عبدِ الله هم می خنده تا چشماش با هجوم لپ هاش به سمت بالا از صحنه برای لحظاتی محو بشه . دست های احسان هم ورزیده تر شده ، شاید که بادی بیلدینگ کار می کنه . همش همین دیگه حجت ، حجته . خانم ملک هم خانم ملکه . سلف و بوفه بدتر از پارسال ، به تعداد اعضای هیئت حراست هم یکی افزوده شده تا یکیشون که جلوی در می پائه اون یکی با گشت ارشادش تو دانشگه پرسه بزنه . شاید این طوری براشون راحت تر باشه تا بازو بسته بودن دکمه های پایین مانتو های دختر ها تو محل های سوق الجیشی را تشخیص بدن . همین دیگه همه همونند . اون اونه ، این هم اینه .

جای راضیه هم خیلی خالیه . انقدر خالیه که هیچ پری به چشم نمیاد .به خوبی می تونم کنار یکی از ستون ها وقتی به استرس افتاده ببینمش . جاشو هم جا براش نگه می دارم . شاید بشه با خاطراتی به این کمی و کمرنگی تو این دانشگاه دووم آورد ....................

عماد هم تو جمع خندونه تا شاید کسی به غم دلش پی نبره . دعا می کرد کاش می شد مثل پیمان . می تونست مثل اون احساساتشو رو زمین جاری کنه تا بره به خورد زمین تا فروکش کنه یا بریزه تو چند تا سطل بده به این و اون . حتی یکمم هم به آدم های تو خیابون بده . اما چه کنم حنجره من توانایی این یه کار رو هم نداره . فقط سدی برای خفه شدنم . اینم در مورد خودم تو روز اول سال دوم .

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

بوق های جاده تندرستی


چند دقیقه است که دارم می دوم ، نمی دونم چقدر گذشته ، اما زیاد نیست . شاید هم زیاد باشه ، شش سالی شده . صدای بر خورد آسفالت با پاهایم را به خوبی حس می کنم . سرعتم را زیاد می کنم. گوشه ی شکمم درد می گیره . سرعتم را کم می کنم . پاهام سست میشه . همش اطراف را می پاام ، تمام جاده از آسفالته . یه طرفش تمام بوته است. اون طرف بوته ها ، همش درخته ، اون طرف ترش یه دشته ، دشت پهناوری از چمن با تیکه های بیرون افتاده میله وآهن . فکر کنم پشت اونها هم کوهها باشه ، پشت اونها هم احتملا خونه دوستامه . این طرفش یه ساحله . ندیدمش ، اما چمن ها صدای پای موج هارا ، می یارند . خسته شدم سرعتم کم می کنم . هدفونُ از گوشم در میارم ،به موبایلم نگاه می کنم . دو تا اس ام اس اومده . یکی راضیه یکی هم نمی دونم کیه . سرعتمُ کمتر می کنم ، دستم را می کنم بین بوته ها . شروع می کنم به دویدن . عشق بازی خارها با دستم شروع میشه.خارها دستم را می بوسند . این همه محبتشون ُ ، با اشک پاسخ می دم . بازم می دوم . همه جا مردای خیابوونی . چند تا هم زن گوچه گرد اهل تندرستی . برام دست تکون می دهند . می دوم . شاید نبینمشان . یه پسره داره قر می ده . حتمی خیلی خوشحاله . فکر کنم همش براش اس ام اس میاد . شایدم با محسنینا هم خوابگاه شده . برام رفتاری غریبه . از بالای سرازیری هم ، یه دختر داره بهم نزدیک میشه . یه پارچه سبز فسفوری به سرش بسته . روسری هم نداره . از پشت موهاش همش بالا می پرند . تمام مانتواش به یه دکمه بنده . یه دکمه گنده قد نعلبکی . می ترسم ..... اگه دکمهه کنده بشه ، چی ...

مانتو از تنش می افته .سینه هاش تو افتاب به درخشش در می یاند . اما از میان این درخشش، تنها نصیب من یه مشته که به سرعت به طرفم می یاد . جا خالی می دهم و از کنارش رد می شم . تمامش به فنری وصل بود . مشت فنری ، مشتی در جواب عشاق ...

از این دختره خیلی جلوتر ... چه قدر لاغره ، خوش بحالش . منظورم اون پسر ریشو است . کت و شلوار کرم دود گرفته تنش کرده . می دود میره می شینه تو یه پژو، گاز میده و جیغ می کشه و میره .من هم می خوام جیغ بکشم . خجالت می کشم . نازنین هم هیچ وقت نتونست جیغ بکشه ، فقط گریست . دیگه دارم می دوم . این دفعه مطمئنم . به دریا خیره می شم ، نمی بینمش ، اما می دونم اونجاست . اس ام س میاد . به دیوار ها خیره میشم . همه جایش پر از اشکه . دستم به دیوار می خوره . خون و اشک قاطی میشن . روحم به درد میاد . سرعتمو کم می کنم. از درد ، آه را روی زمین توف می کنم . با پام روش می کشم می ایستم تا ببینمش که جذب زمین بشه . شاید زمین بار دار بشه و یه بچه بیاره . اون موقع بچه را میگرفتم و می انداختمش تو دریا . تا بره برسه به اون طرف دریا ، بعدش بیاد انتقام بگیره . دیگه بقیه اش مهم نیست . شاخه یه درخت را از جاش می کنم . فکر کنم درخته عصبانی شده و می خواهد بیاید دنبالم شایدهم بشینه گریه کنه . آخرش که چاره ای نداره باید همین کا را کنه . شاید هم انتحار کنه . منم می خوام گریه کنم .

دستم را می کنم بین شاخه ها ، گربه ها بهم خیره میشن . شبه همه جا تاریکه .خوبه کسی نمی بینتم. هنجارارو میشکنم . اشک می ریزم . نمی دونم چرا ؟ . شاید برای این ذهنم که فرافکن شده .شایدم برای اینکه همیشه مورد سوء ظن هستم . اشکی برای درک نشدن . اشکی برای شناخت . اشکی برای دور ریختن شناخت . شاید اشکی برای خو گرفتن به این هنجار ها .

منتظر اس ام اس هستم . یکی میاد . بهم پیشنهاد رقص با یه بسته سیگار میشه . رقص فقط نیم ساعت . سیگار یه بسته کامل . هر دو باهم . برو حال کن .

بارون گرفته باید برم کنار نازنین ، همیشه منتظره . بگم بهش بریم . آبتنی کافیه . دیگه خیلی خیس شدیم . صورتش غرق اشکه . دیوارها هم اشک می ریزند . میگه ، اینجا تاریکه ، خوبه .... می شه تا صبح نشست ُ گریه کرد . هنجار های شکسته را هم می ریزیم این وسط . بهشون خیره میشیم . تا صبح صبر می کنیم . به صبر کردن خیلی عادت داریم . منتظر می شینیم. شاید ، اون موقعه بوق ها به صدا در بیان .